تبليغاتX
وقت کوچ است - دی قاسم وآن زمستانهای بارانی وسرد باغ


وقت کوچ است





















صبح که از خواب بلند شدم احساس کردم همون بچه ای هستم که صبح با صدای دی قاسم که میگفت نخود باقله باقله بیدار میشم. بدون هرگونه درنگی به سوی آشپزخونه دویدم تا ظرف بردارم اما همین که وارد آشپزخونه شدم وظرفهای نشسته شامی را که با خانمم خورده بودیم دیدم ای وای باز هم قاطی کردم .

بعد از این همه طول وتفسیر باید عرض کنم توی منطقه ما آدما رو با محله هاشون میشناسن مثلا ما بچه باغ هستیم واز آنجا که عاشق محله وخاطرات خوش کودکیمون هستیم . دست قضا در همین محله منزلی دست وپا نمودیم وسکنی گزیدیم .

محله باغ زمستانهای زیبایی داشت وهروقت باران می آمد آب در جایی جمع میشد که ما میگفتیم بند باغ توی بند باغ انقدر آب می ایستاد که ما تنه نخل را در آن می انداختیم وسوار بر تنه نخل لحظات خوشی را سپری میکردیم توی این هوای سرد دی قاسم هم با قابلمه هایی که حاوی نخود وباقله بودندبا گاری دستیش به باغ می آمد وما هم منتظر می ماندیم تا به در حیاط ما هم برسد وبعضی مواقع هم ساعت بیداری ما صدای دی قاسم بود .البته باید خدمت شما عرض کنم دی قاسم هم مقیم باغ بود وبا شوهر مرحومش غریب شهره مرد وزنهای باغ بودند وهمیشه آنها را به نیکی یاد میکنند .

او الان در جمع ما نیست وبه رحمت خدا رفته ولی گفتم هم خاطرات کودکیمان را زنده کنم هم یاد دی قاسم را .برای شادی روحش اگر دلتان خواست فاتحه ای بفرستید .

البته دوستانی هم داشتیم که الان درجمع ما نیستند مثل ورزشکار محبوب شهرمان آقای حسین کارگر که خدایشان بیامرزد .

از زرتشت صفری هم تشکر می کنم چون با داستان مشهدی زینب ما را برآن داشت که خاطرات خود را باخاطره دی قاسم زنده کنیم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:57 توسط میثم | |


Design By : Night Skin