وقت کوچ است
سلام ببخشید یک چند روزی دارم از شهر عزیزم دور میشم وبه یک سفر 10روزه میرم برام دعا کنید سالم برگردم تا بتونم دوباره با یک مطلب جدید از یک تجربه جدید بنویسم . میگم تجربه یعنی سفر با یک بچه شیطون ودوست داشتنی تعجب نکنید لعیا دخترمه وخیلی هم بامزه ودوست داشتنی (تعریفهای مادر عروس )شما به دل نگیرید .توی این سفر با آقای عبدالحسین روئیا یکی از همکارهای خوبم همراه باخانواده اش هستیم وداریم بار سفر می بندیم . فعلاًبه امید دیدار داشتم به این فکر میکردم چرا دیگه از بازیهای زیبای کودکانه محلی خبری نیست حالا تو این دنیای مدرن پلی استیشن وسگا وانواع بازیهای رایانه ای تو دل بزرگ وکوچک جا باز کرده . راستش من متولد شهرستان گرم گرم گرم دیرم از استان بوشهر . دلم لک زده برای بازیهای محلی که تو کوچه پس کوچه ها همه در حال بازی بودن ساده ترین بازی ما هم (کلی )بود خیلی بازی جذابی بود که با دو تا چوب میشد انجام داد.در ضمن خیلی هم کم خرج بود وبا یک چوب 20سانتی ویک چوب 70یا 80 سانتی میتونستیم انجام بدیم . باید با چوب بزرگ به چوب کوچک میزدی وچوب کوچک را به یک نقطه دور می انداختی واگر سه بار موفق نمیشدی به اصطلاح (تپ) یا بازنده میشدیم. نوبت گروه مقابل بود تا شانس خود را امتحان کندواگر موفق به انجام این کار میشد باید از نقطه ای که چوب کوچک را پرتاب کرده بود با یک نفس به اصطلاح (هپو )می خورد ودر صورت موفقیت برنده این بازی بود. برای ما بچه های اون دوره که خاطره است .داشتم آرزو میکردم ای خدا یک بار دیگه تو کوچه های محله باغ با رفقای قدیمی تو (سوخها) جمع بشیم وبازی کلی یا تیله یا.....انجام بدیم بعد هم که رفتیم خونه با دوتا پس گردنی آبدار روانه حموم بشیم تا شاید یه کم پاک بشیم وخستگی بازی ازتنمون دربره . . عکس : حسین فخرائی http://dayyerbonbast.blogfa.com/ رضا كيانيان بازيگر سينما و تئاتر ايران در نوشتاري كه در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، آورده است:

هم در آن شب ستاره ی نبوغ و عظمت بر پیشانی بلندش میدرخشید و با چشمان گیرنده ی خود جهان را خردمندانه مینگریست و آنچنان بر اراده پروردگار متکی بود تا اینکه پایه اسلام را مانند کوه در جهان استوار و محکم کرد و قرآن مجید را در آسمان دیانت چنان پرتو افکن ساخت که جمله ستارگان را در اشعه خیره کننده و عالم افروزش محو و پنهان کرد . این آخرین برگزیده ی خداوند با قلبی رئوف و چهره ای زیبا و چشمانی عفیف و پرهیزکار برای ترویج آخرین آیه های پروردگار مهربان میان بندگانش نیازی به خشونت و شمشیر نداشت او بهانه خلقت بشر و امین خدا بود.

«سلام خسرو جان
بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزهات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.
فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمهاي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف ميزدي!
يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نميدونستيم داري ميري. نميدونم خودت ميدونستي يا نه. ميگن آدماي خوب قبل از رفتن، حالشون خيلي خوب ميشه؛ چون دارن ميرن يه جاي خوب. ما از كجا بايد ميفهميديم كه اين حال خوب نشانهي چيه؟ هميشه بعد از اينكه اتفاق ميافته، ميفهميم. ولي فكر كنم خودت ميدونستي؛ چون هيچي نگفتي و اونجوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي ميكردي و ما نميفهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيليها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نميتونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف ميزدي، همهي خداحافظيات ميشد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر ميكنم، ميفهمم اينجوري بيشتر حرف زدي.
من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سالها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنههاي تئاتر ميدرخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.
بعدها هم كه تو روي پرده سينماها ميدرخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو ميگرفتي. كلي حال ميدادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوههاست. هر قلهاي رو كه فتح ميكنن، ميبينن پشتش يه قلهي بلندتر هست. من هرچي ميدوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اونور. نميدونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اونور برسم، تازه نميدونم در چه وضعيتي ميام اونور.
پس از اونور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اونوريها براي اينوريها زودتر مستجاب ميشه. اينجوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حالهاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقهي راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حالشو داشته باشي، يه نگاهي به اينور بندازي ميبيني.
دست پر رفتي ديگه. ميبيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
ميدونم اونجا كلي از بر و بچههاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.
ما كه اون دنيا به بازيگريمون ادامه ميديم. اونجا هم حتما نمايش هست. اونوريهام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اونجا بيكار نميمونيم. وقتي مردم رو سرگرم ميكنيم و حالشون خوب ميشه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون ميگن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو ميديدند و بياختيار لبخند ميزدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم ميفهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه ميكنن و جاتو خالي ميكنن، خدابيامورزيه ديگه.
ميبيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه رو بهت داده. پس اونطرف هم حتما تحويلت ميگيره و ميبردت روي صحنهها و پردههاي اونجا، كه بازم مردم اونور ببيننت و حالشون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.
به اميد ديدار»
رضا كيانيان
منبع خبر : ایسنا
| Design By : Night Skin |



