تبليغاتX
وقت کوچ است


وقت کوچ است





















روزی روزگاری من بودم وتو ویک دنیا فاصله از این خط تا اون خط خطهای مورب نه . خطهای رو گوره خر نه .خطهای روصورت یکی که چاقو خورده نه .آها تازه یادم اومد خطهایی که چپ وراست رو از هم جدا می کرد وای باز هم سیاسی شد . معذرت میخوام آخه این روزها هرچی میخوایم بگیم باید راست وچپمون روباید معلوم کنیم حتی تو فوتبال ......

به هر حال سیاست هم بخشی از زندگی ما آدمهاست .آدمهایی که برای آسایش ورفاه تن به هر کاری میدن تا به آسایش ورفاه  برسند .اما آیا رفاه سختی وذلت است یازیستن دریک محیط آرام وساکت بدون دغدغه .....

دغدغه ها زیاد شده مثل قسط ماهیانه ماشین .مسکن .لوازم منزل .....   پول آب وبرق وتلفن .....وبااین حال اجناس هم که روزبه روز گرانتر وکمیابتر ودر این میان افرادی باایمان وصداقت کامل هم پیدا میشوند که اجناس را احتکار می کنند وبر این حسب از پولهای حرامی که از جیب مردم به خزانه خود اضاف میکنند واز آنهمه پول درصدی هم به مردم فقیر کمک میکنند تا در نزد بندگان خداصالح وپرهیزکار باشند وازخدا هم نمیترسند .

آیا ایمان وصداقت این است ؟

شما  فکر میکنید فردا درپیشگاه خداوند عادل چگونه جوابگو خواهید بود ؟

اما بگذریم ازاین بحث که طولانی است وتکراری وبی نتیجه .حال آنانی که راست وچپ برای خود ساخته اند جوابگوی این تورم باشید .

آقایان به فکر ملت باشید وبه جای تخریب وکوبیدن همدیگر راه حل مناسبی برای وضع معیشتی مردم پیدا کنیدتا نزد خدا عزیز وسربلند باشید  .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:0 توسط میثم | |

خواستم زندگی کنم : راهــم را بستند !

 

ستایش كردم : گفتند خرافات است !

 

عاشق شدم : گفتند دروغ است !

 

گریستم  : گفتند بهانه است !


خندیدم :  گفتند دیوانه است !

 

دنيا را نگه دارید ، می خواهم پياده شوم !!!

 

 

 

   دکتر علی شريعتی

 
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 18:37 توسط میثم | |

 

يک شب، زنی در فرودگاه منتظر بود، با ساعت های طولانی مانده به پروازش. در فروشگاه فرودگاه به دنبال کتاب گشت، يک پاکت بيسکويت خريد و جايی برای نشستن پيدا کرد.

غرق در مطالعه ی کتابش بود، اما با اين وجود، متوجه شد که مردی در کنارش، بينهايت گستاخ، از درون پاکت بين آنها، يکی دو بيسکويت برداشت، و زن سعی کرد ناديده انگارد، تا کسی متوجه نشود.

زن کتاب خواند، بيسکويت خورد، مواظب ساعت بود، در حالی که « دزد بيسکويت » ناهنجار به خالی کردن محتويات پاکت ادامه می داد. هر دقيقه که می گذشت زن بيشتر عصبی می شد.

با انديشيد، « اگر من اين قدر مؤدب نبودم، چشمش را سياه می کرده بودم! »

با هر بيسکويتی که زن بر می داشت، مرد نيز بر می داشت. وقتی که فقط يکی باقيماند، زن مانده که او چکار خواهد کرد.

مرد با لبخندی بر صورت و خنده ای عصبی، بيسکويت را برداشت و آن را دو نيم کرد. او يک نيمه را به زن تعارف کرد، و خود نيمه ی ديگر را خورد.

زن آن را از دستش قاپيد و فکر کرد، « واقعاً که، اين آدم عجب رويی دارد، و پررو هم هست، چرا که، حتی تشکر هم نکرد! »

او هرگز به ياد نداشت اين قدر جسور شده باشد، و وقتی که پروازش اعلام شد، نفس راحتی کشيد. چيزهايش را جمع کرد و به طرف درب خروجی ره راه افتاد، و از نگاه کردن به « دزد نمک نشناس » پرهيز کرد.

سوار هواپيما شد و در جايش فرو رفت. بعد ياد کتابش افتاد که تقريباً تمام بود. در حالی که دستش را توی کيفش کرده بود، از تعجب خشکش زد، آنجا پاکت بيسکويتش جلوی چشمش بود!

زير لب گفت : « اگر مال من  اينجاست ، پس آن يکی مال او بود که با من سهيم شد. »

برای عذر خواهی خيلی دير بود، با تأثر تشخيص داد که خود پررو بوده، نمک نشناس و دزد!

 

نوشته : دی . تراينيداهانت

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط میثم | |

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

*****

 

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

*****

 

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

*

*

*

 

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

 

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.  همانند بقيه مردم!!!

ولي بيا تا بازيگر نباشيم

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:47 توسط میثم | |

                           

پدرم 

باچهره مهربانش          

سنگینی سکوتش

صفای وجودش

نجابت وغرورش بازمزمه کلامش درجذبه محراب

گستره وسیع جنت بود وما افسوس که

فقط پدرمی خواندیمش

 امروز دومین سال عروج ناگهانی پدراست

دیروز برایش فاتحه خواندم

دلم برایت تنگ شده می خواهم زودتر ببینمت ای مهربان

                                                   

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 8:46 توسط میثم | |

 

 

اي زمين !

 کیستی وچیستی ؟

آری تومن ‌هستی!

دیده وبینش واندیشه ها ورویاها وخواب های منی!

تشنگی وگرسنگی من

شادی وغم های من

غفلت وهوشیاری من

زیبایی درچشم های من

شوق قلب من

جاودانگی روح من

ای زمین !

تو من هستی زیرااگرمن نبودم تونیز نبودی!!!

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:23 توسط میثم | |


Design By : Night Skin